آوایــــه بی صـــدا
بیا تا برایت بگویم که دلتنگی هایم سالهاست در خانه ی دلم مدفون شده ! بیا تا بغض سالها تنهایی و تاریکی را میان شانه هایت بگریم ... دستهایت را در دست بگیرم و امنیت و آرامش را که سالهاست از من ربوده اند دوباره به خاطر آورم ... بیا تا در آغوشت آرام بگیرم ... جای من در دورها آغوش پر مهر تو بود بیا تا زمانه را برگردانیم و من ... دوباره ...! آه... ، این کوله بار تنهایی دیگر قامتم را خم کرده دیگر وقت رفتن است دستانم را نمیگیری...! پ . ن : خدایا دل مرا آنقدر صاف بگردان تا قبل از پایین آمدن دستم دعایم مستجاب گردد "دکتر علی شریعتی" کوچک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم.... کاش دلهامون ب بزرگی بچگی بود..... کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند.... کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم... کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود... کاش قلبها در چهره بود.... اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد ... و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم.... سکوت پر .... بهتر از فریاد تو خالیست.... سکوتی را که یک نفر بفهم بهتر از هزار فریادی است که هیپکس نفهمد سکوتی که سرشار از ناگفته هاست.... ناگفته هایی که گفتنش یک درد و نگفتنش هزاران درد دارد................. مهربانم ؛ دیریست که ریشه هایم از زمین یک به یک گسسته می شوند و من با آسمان انس بیشتری می گیرم و به دستان تو که مرا هر روز از جاذبه ی زمین دورتر می کنند و به سوی خود فرا می خوانند نزدیک تر می شوم ! ای کاش روزگار با من مهربانتر می شد و مرا تا این حد در قفس خود نگاه نمی داشت ... سپیدی روزگار من انگار در سیاهی شبهای سرد همیشه زمستانیم گم گشته و من تنهای تنها و با ایمانم که تنها نقطه ی روشن زندگی ام است زندگانی می کنم ! این روزها انگار اشک هایم تنها انیس من گشته اند و من حس گمگشته ای را دارم که دیر گاهیست هیچ آشنایی در کنارم نمی زید ... این لحظه های تلخ و درد آور زندگانی من تا کی باید ادامه پیدا کند ؟! در کجا پرده از میان می بری و با من از حقیقت زندگی ام می گویی؟! روزها در گذرند و من تنهای تنها در میان این قفس زرین نشسته ام و با تنهایی خود در جنگم و عذابی دردناک هر ثانیه از زندگی ام را در بر گرفته است! خدای من ؛ دوستان من کجایند ؟! دوستی ها کجاست؟! چرا عزیزانم مرا اینگونه در خود می شکنند و هیچ صدایی به گوششان نمی رسد ؟! گله هایم را بر من ببخشای که تنها روزن روشن زندگی ام تو هستی و تنها شنونده ی عادل و صادق من ... زندگی همچون مهی غلیظ مرا در خود حل کرده و من گمگشته ام در میان آینده و حالی که به سوالی بزرگ مبدل گشته !!! نمی دانم اما هر چه که باشد تنهایم مگذار ای بهترین ِ بهترین من ... *پاییــــــز امسال روح دیگـــــری نوازشم میکند
آن سوي ابرها ...
بعد عبور از ُبعد ديگر زمان در آن دوردست نيلگون ... من روزهاي زندگي ام را اينگونه ورق ميزنم در ابتدا با تو ... در طول راه در كنار تو ... و در پايان راه درآغوش تو ! هميشه تو بودي و ... هميشه من عاشقت بودم منكرش نميشوم ... آري تو دوست تر ميداشتي ام من گاهي ترديد كردم و گاهي ... اما به عشق سوگند ... به محبت زماني كه مرا خلق كردي
... كه تو هميشه بودي ! بگذار تا هميشه باشي و هميشه در وجودم احساست كنم بگذار عاشقت بمانم و بگذار عاشقت بمانم و بگذار عاشقت بمانم ... فقط بخاطر رندخرابات
انگار همچون کودکی هایم روی تاب نشسته ام و منتظرم تا کسی بیاید و مرا ُهل دهد تا به آسمان برسم ! راستی یادت هست همیشه می خواستم آنقدر بالا بروم تا به تو (به خدا) برسم ... پاهای کوچکم دیگر بزرگ شده و به زمین می رسند اما نمی دانم چرا هر چه تاب می خورم به تو نمی رسم !؟ آن روزها با آنکه کوچک بودم اما قدم به تو می رسید ، انگار هر چه بزرگتر می شوم کوتاه تر می شوم !... دستت را برای گرفتن دست هایم دراز کن ! نگاهم کن ؛ منم ؛ همان کودک تنها ! می بینی ! هنوز هم با پرنده ها حرف می زنم ! گریه ی باران را می شناسم ! درد انسانها را می فهمم ... کودنی ام را به حساب کودکی ام بگذار ... بیا دوباره از نو شروع کنیم ! بسم الله...
مهربانم روزها ميگذرند و من هنوز هم كه هنوز است منتظرم ... انتظار روزهاي رفته مرا دلگير ميكند و ... اميد به روزهاي نيامده مرا اميدوار! گاهي نمی توان حرف زد ... گاهي تنها بايد سكوت كرد ...تا اشك ها سخن بگويند ! هميشه برايم نزديك ترين بودي ...اما گاهی فاصله ها ....!!! مهم نيست ... انتظار با من عجين شده ! و تلخي گهگاه زندگي برايم همچون طعم قهوه لذت بخش !!! مهربانم ...اینبار تنها به چشمهایم نگاه کن ! ميخواهم چشمهايم سخن بگويند ... ميخواهم چشم در چشم تو شوم و ... آنگاه ... خواهی دید که وجودم چگونه لبریز از شوق دیدار تو میشود چگونه عاشقانه ...عاشقانه زندگی خواهم کرد بی آنکه لحظه ای تردید کنم ... پ . ن : در بيكران زندگي دو چيز افسونم ميكند آبي آسمان را كه مي بينم و ميدانم که نيست ... و خدا را كه نمي بينم و ميدانم كه هست ...! این روزهــ ــ ـــا در من خدایـــی می کند ... چیزی شبیه تـــو ... تو که هستـــــ ـــی انگار آرامترمـــــــ ... در زندگـــی چیزی هستـــــ که میخواهمــ ــش ... چیزی هستـــــ که مرا به این زمیــ ــ ــن پیوند می دهـــد ... وقتی نیستـــی انگار در این دنیــ ــ ــا جایی ندارمــــــــ ... روز و شبهایمــــــ به کندی می آینــ ــ ــد و می رونـــد ... لجظه هـــــ ــا انگار جـــان میکنند که تمامـــــ شوند ... و مـــ ـــرا به روزهای آمدنتـــــــــ برســ ـــانند .... روزهــــا هی عقبـــــــ می روند تـــ ـــ ـــ ـــا ... تا شعله ور تــ ــر کنند آتـــش انتظارمـــــــــ را ... ایـــ ـــن روزهــ ــا چقــ ــــــدر عجیبـــــــــــ دلمــــــ هوای مهربانیتــــــــ را کــ ــــرده .... حـــ ــــوا بودن را دوستـــــــــ دارمــ ـــ ــــ و... طعم شیرین بوسه های تو بر سیب وجودم ... آدمــــــ نمی شــوم من !!! تـــ ــــ ــو ... آدمــــ باش ! لب هایتـــــ را دریـــغ نکن ... وقتـــی هـ ـــــوس سیبــــــ کرده انــ ــد ... این روزهــــ ـا انگار غفلــ ــت آدمـــــ را غرض گرقته امـــــــ!!! چه خـــوش طعم اســــ ــت و وســـ ــوسه انگیــــــــز ... حــــس شیرین غفلتــــــــــ از همــ ـــــه ی بایــد و هــــا و نبایدهـــا ........... لحظه های بی تو بودن را در گوش شب
نجوا می کنم ستاره می
شنود و تو را آرزو بر دل می ماند ... آرزوهایم را
در لحظه های بی تو بودن می شمارم به گمانم می
آید که روزی تک تک این آرزوها را تو حقیقت می کنی ... از فاصله ی
رخوتناک با تو بودن تا بی تو بودن گذشته ام و به لحظه های
دوری رسیده ام ، در تمام لحظه ها حس غریبی دارم ... حس دریایی که
از بی موجی به مرداب بودن رسیده است ، مرداب تنهاست
و من تنهاتر ، مرداب مرا هم
در برگرفته ، سکوت غریب
مرداب ، حس غریب
تنهایی ، حسی که وجودم را در برگرفته ، تنهایی که
چون پیچک بر تن احساسم پیچیده است ، پیچکی که تا
لحظه ای دیگر احساسم را خفه می کند ، به گمانم
تمام لحظه ها و احساسم را تنها تو می
توانی از اسارت برهانی ... تو خواستی که
من با تو باشم ! اما نمی دانم
چرا تنها لحظه ای خواستی !؟ لحظه ای ... هیچ حرف دگری
نیست که با تو بزنم ، تو نمی فهمی
اندوه مرا ! قلبم به پای
تو نشست ، اما نمی
دانست که این چنین زود و بی محابا شکسته می شود ؟ قلب بی گناهم
چه می دانست که تو هم این گونه هستی ؟!!! تنها مانده
به تو بگویم : مطمئن باش ،
برو ضربه ات کاری
بود و دل من سخت
شکست ... و تو به من و
سادگیم خندیدی ... ! به من و حسی
پاک که پر از یاد تو بود ؟! **** پ.ن: خوب یاد نگرفته اند با دندانهایشان چه طور سکوت تنهایی ام را ریش ریش کنند اما هرچه هست احساس نو شدن در افکاری تازه در پی شک بودن یا نبودن است این روزها با تمام تردیدم فقط نگاهم را دزدیده ام دستهايم را فراموش نکن... امروز چقدر تنهام. شدیدا احساس سرما میکنم. دستها و پاهام یخ زده. میدونی تکیه بر باد یعنی چی؟ یعنی وقتی از سرما میخوای تکیه بدی به یه تکیه گاه محکم یه جایی مثل یه صخره یه درخت تنومند که پشتت گرم بشه بهش میبینی هیچی نیست هر طرفو نگاه میکنی جز خودت کسیرو نمیبینی باد سردی میاد پشت سرت میچرخه و تنهاییتو تو گوشت زوزه میکشه اونوقته که به هر طرف رو بکنی تکیه بر باد دادی من امروز تکیه بر باد دادم سرمای بی تو بودن تا مغز استخوانم رسوخ کرده من گمشده ای در غربت یادها هستم! شاعر نیستم اما شعر میگویم خواننده نیستم اما میخوانم مومن نیستم اما خدا را عبادت میکنم نویسنده نیستم اما مینویسم من انم که به هر که محبت کردم از پشت به من خنجر زد! من انم که سینه اش غمها برای گفتن دارد! من انم که در این دنیا بی ادعاست! من انم که به سادگی فراموش میشوم زودتر از پلک زدن.انچنان که فراموشم کردند! و اوست یاره واقعیه من! من انم که ناشناس بودن را دوست دارد باز میخواهی بدانی کی هستم؟ به راستی من کی هستم؟ به خیابان هایی فکر می کنم که زیر کفش های ما ساییده شدند... در جلد سرخ رنگ همان کتاب لعنتی... در نت های دیوانه کننده ی آهنگی کذایی.. در سیاهی ِ پرهای کلاغ حتی ! ! رد پای من جای پای تو را روی آسفالت لگد می کرد... دست چند نفر را از روی جدول های کنار جوب گرفته بودی؟؟!!! چقدر دلم برای خودم تنگ شده! چقدر وقت است که آوازی نخوانده ام؟ چقدر وقت است که شعری نسروده ام؟ آخرین باری که پاهایم را در آب روان گذاشته بودم و به صدای پرنده ها گوش می کردم کی بود؟ چقدر دلم می خواهد روی چمن ها دراز بکشم و با کف دستهام سبزه ها را لمس کنم. دلم تنگ شده برای اینکه آنقدر قاصدک فوت کنم تا خسته بشم! صدام توی قفسه سینه ام حبس شده. می خواهم صدایم را رها کنم: "قربون خندیدنت، خرامیدنت، چو آهو دویدنت..." دلم برای یک دل سیر خواب آروم تنگ شده. برای یک سفر طولانی بدون دلهره کارهای مانده. دلم برای خودم تنگ شده... دلم میخواد داد بزنم... باهمه ی وجود صدامو به گوش خدا برسونم... ذهنم پراز چراهاییه که جوابی ازخودم ندارم واسشون جوابشون پیش خداست... چرا؟ چرا باید قانون طبیعت من فراموش کردن باشه؟ چرا هرچیزو که ازهمه چیز واسم مهمتره همیشه باید فراموش کنم... چرا عشقمو باید فراموش کنم؟ چرا باید هرچیزیو که مکدرم میکنه رو فراموش کنم؟ چرا باید یادم بره که ----چی به روزم اورد ...اونم درست وقتی که از یه شکست بزرگ برمیگشتم... از یه ضربه ی کاری... چرا باید یادم بره که چه شبایی رو تاصبح از شدت درد شکستنه قلبم نخوابیدم وآرزوی مرگ کردم؟ چرا وقتی دوباره برگشت عین احمقا قبولش کردم؟ چرا عشقم درست وقتی که به پوچی رسیده بودم وبهش احتیاج داشتم رفت؟ چرا باید ببینم همه چیزایی رو که میشه داشته باشم وازشون بگذرم؟ چرا باید سکوت کنم؟ چرا نمیتونم به حرفای غزالم گوش بدم؟ چرا باید ازبدیایی که همین نزدیکترین کسانم...همخونه ایام...خانوادم...درحقم میکنن بگذرم؟ چرا مجبورم با دلم بجنگم؟ چرا باید واسه خرج کردنه پول توو جیبیم...بترسم از دیگران؟ چرا باید بی صدا بشکنم ودیگران که دلم میخواد خفشون کنم...بهم حسادت کنن؟ مگه من جزیه دله پردرد چی واسه حسادتاشون... بعضی وقتا میزنه به سرم که بزارم برم... ولی بعد میفهمم گرگایی که اون بیرونن وحشتناکتراز هرچیزین که اینجا بهم غصه میده... کم اوردم... اینبار ازعشق نیست که کم اوردم که دیگه خوکردم به شکست... نه! از دنیا کم اوردم.... تمام بی صبریهایم را باکاسه ای پراز امید سرمیکنم... بایک مشت صبر ... که هرصبح بر سر بی صبریها میریزم و با فنجانی لبالب ازبی قیدی سرمیکشم تمام دلهره هایم را برای فردا...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دستهايم، سالهاست که نام تو را مي نويسند...
دستم بگير...
ما مي رويم از زير آسمان سياه...
مي رويم تا دشت بي افق...تا همانجا که خورشيدش بي منت غروب،طلوع مي کند...
به آنجا که ابرهايش مي بارند ، نه آنکه باريدنت را نظاره کنند...
دستم بگير تا نلرزد زمين از شرمساري ما...
اين روزهاي تشنه و اين شبهاي بي ستاره،
پيشگفتار عطش عشق و مهربانيد...
...
دستهايم مال تو...من،
...من پل مي زنم ميان خاطره و سرنوشت...
اشکهايت را مي بوسم که پاک مي کنند نگاهت را
از هجوم لحظه هاي سياه...
من پاک مي کنم تمام خط خطيهاي شعرهاي ممنوعه را
و در پس سطري که نام تو را رمزگونه با خود مي کشيد،
اسمت را فرياد مي زنم...
تا همه بدانند آن چند نقطه شعرهاي خط خطي شده،
نام توست که سالهاست دستهايم مي نويسند...
خط خطی های زندگی من...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دنیای من با این همه گفتار سپیدتر از برف است چون اگر کسی را نداشته باشم خدا را دارم
من انم که کسی حتی نزدیکانم مرا با این نام نمیشناسند![]()
![]()
![]()
و به آدمهایی که در عمق نبودن، چه قدر حضور داشتند...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : ParsSkin.Com |

